حمد الله مستوفى قزوينى
193
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
خلافت امير المؤمنين المنتصر باللّه محمّد بن المتوكّل على اللّه شش ماه « 1 » 1 از آن پس به حكم غلامان جهان * بُدى و غلامان بُدند شه نشان « 2 » چنين تا شدند ديلمان آشكار * نود سال كم بيش بُد روزگار « 3 » دوازده خليفه در آن چندگاه * به حكم غلامان نشستند به گاه پس از قتل او منتصر پيشوا * شد و كار او را نبودى نوا 5 نبودى به كارى درش اختيار * به حكم غلامان بُدى كاروبار چو بايست بودش زبونِ غلام * شكسته دل و دست بودى مدام غلامان پرانديشه « 4 » بودند پاك * چو باب ورا كرده بودند هلاك كه گر معتز و گر مؤيّد « 5 » امير * شوند ، كينه جويند از ناگزير نمانند از ايشان كسى را به جا « 6 » * درآرند يكسر سران را ز پا 10 از اينرو نمودند الزام او * كه از خلع ايشان كند گفتوگو چو او را در اين كار چاره نبود * ز هر دو برادرش خواهش نمود مؤيّد پذيرفت و معتز « 7 » ابا * در اين كار اوّل نمودى ورا چو دانست خواهد شدن كار خام * پذيرفت او هم ز بيمِ غلام به خلع خود آن هر دو مهتر سَخُن * به ناچار آنجا فگندند « 8 » بُن 15 بر آن چَك نوشتند و غلمان « 9 » ازين * از ايشان شدند ايمن از كار كين
--> ( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : المتنصر ؛ سب : عنوان ناخواناست . ( 2 ) ( ب 1 ) ( دوم ) . در اصل : بدند سه نشان . ( 3 ) ( ب 2 ) ( دوم ) . سب : نود سال بودش سرانجام كار . ( 4 ) ( ب 7 ) . آيا « بر انديشه » نيز مىتوان خواند ؟ ( 5 ) ( ب 8 ) . در اصل و سب : معتر و كر مويد . ( 6 ) ( ب 9 ) . سب : نمايند ازيشان كسى رانجا . ( 7 ) ( ب 12 ) . در اصل و سب : معتر . ( 8 ) ( ب 14 ) ( دوم ) . سب : بنا را بخا فكندند . ( 9 ) ( ب 15 ) . در اصل : حك نوشتند و علمان .